امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 14 سال و 27 روز سن داره

امیر حسین مرد کوچک ما

واکسن 18 ماهگی

  در تاریخ 28/12/92 گل پسرمون واکسن 18 ماهگیشو زد، بر خلاف تصورمون اصلا تب نکرد ولی کمی پای چپش درد داشت  که بعد از رفتن به شمال خوب شد. مسئول واکسن مرکز بهداشت بهمون گفت که تا 7 سالگی دیگه واکسنی نداره، الهی مامان فدای صبوریت بشه که بعد از واکسن فقط کمی بغض کردی عسلم. خدایا برای آرامشی که تو زندگی بهم دادی ممنونتم . ...
17 فروردين 1393

مامان جون چه جوری بازی کنم؟

      بازی های آسان برای تقویت هوش وخلاقیت کودک 15 تا 18 ماهه : بازی اول: آوازخواندن  بازی دوم: جنسش چیه  بازی سوم: می‌یای با هم بازی کنیم؟  بازی چهارم: غلتاندن توپ  بازی پنجم: بلوک بازی  بازی ششم: وقت قصه  بازی هفتم: در آغوش گرفتن نی نی بازی هشتم: رفتن به پارک  بازی نهم: تو آینه لبخند بزن!  بازی دهم: صدای اسباب‌بازی تو گوش کن ...
23 بهمن 1392

خاطراتم با پرستار مهربون

  مامانی قشنگم بالاخره معضل پرستار هم به امید خدا حل شد و یک پرستار مطمئن و خوش اخلاق برای شما استخدام کردیم که از اول بهمن ماه از صبح تا ساعت 3 بعد از ظهر که بابایی میاد ازت مراقبت کنه ، از روزی که پرستارتو دیدی خدا رو شکر هیچ مشکلی باهاش نداشتی ، به قول منیژه جون ( پرستارت) از صبح که چشماتو باز میکنی فقط شیطونی میکنی و تا دلت بخواد بهش عادت کردی، وقتی هم که میخواد خداحافظی کنه اونقدر ماچش میکنی که دلش نمیاد بره .   خدا رو شکر همش دلشوره اینو داشتم که پرستار باخدا و مورد اطمینانی پیدا میشه که بتونم با خیال راحت برم سرکار یا نه ؟ ولی الان تا حدود زیادی به آرامش رسیدم چون علاوه بر اینکه از یکی یدونه فینگیلی...
30 دی 1392

دل نوشته این روزهای مامان

سلام خوشگل مامان میخوام یه کم از احوالات این روزام برات بگم که خیلی سردرگم شدم ، از یک طرف زانوی مامانی آسیب جدی دیده و دیگه تا مدتی نمیتونه شما رو نگه داره و از طرف دیگه پیدا کردن پرستار شده معضل بزرگ این روزهای ما ، چند روز پیش یه پرستار مطمئن پیدا کردیم و پس از چند جلسه ملاقات و عنوان رقم نجومی برای دستمزد ازطرف ایشون به توافق رسیدیم که 15 روز در ماه از ساعت 7 تا 3 بعد از ظهر بیاد و انصافا خانم خوش اخلاق و با حوصله ای هم به نظر میرسید ولی چه کنم که دلم اصلا رضایت نمیده که شما رو پیش یه آدم غریبه .......   واقعا هنگ کردم از یه طرف کارم رو دوست دارم و از طرفی احساس مادری دست و پامو بسته . دوس...
11 دی 1392

کریسمس مبارک

پسر نازم ، امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا تقدیر زیبا برات هدیه بیاره تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم کریسمس مبارک ...
11 دی 1392

دومین یلدات مبارک !

  سی ام آذره و یک  شب زیبا یه  شب بلند به اسم شب یلدا شب شب نشینی و شادی و خنده شبی که واسه ی همه خیلی بلنده همه ی اهل خونه خوشحال و خندون آجیل و شیرینی و میوه  فراوون شب قصه گفتن و یاد قدیما قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره جای پاییز رو زمستون می گیره ننه سرما باز دوباره برمی گرده کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده   «پاییز ثانیه به ثانیه میگذرد ،یادت نرود اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای پاییز برایت آرزوهای خوب دارد » «دومین یلدات مبارک پسر نازم »   ...
1 دی 1392

اولین باری که به آرایشگاه رفتم در تاریخ 25/9/92

  امروز دوشنبه 25/9/92 برای اولین بار با شما و بابا جون رفتیم آرایشگاه تا به گفته مامانی موهای شیریتو کوتاه کنیم تا موهات پرپشت بشه ، کلی گشتم تا آرایشگاه کوکی رو پیدا کردم تا اولین تجربت از آرایشگاه همراه با ترس نباشه ، خلاصه شعبه تیراژه تو سرزمین عجایب به ما وقت داد تا ساعت 7 اونجا باشیم . از لحظه ای که وارد سرزمین عجایب شدیم شیطونی کردی تا لحظه آخر فقط حیف که دوربین رو جا گذاشته بودیم . عمو امید ( ارایشگر کوکی ) هم فوق العاده مهربون و با حوصله بود . لحظات اول خیلی همکاری کردی و فقط می خندیدی و بازی میکردی ( آخه فضای آرایشگاه خیلی برات جذاب بود چون بجای صندلی ماشین برقی بود و دورتاد...
30 آذر 1392

بچه هههههههههها من دوباره با مامان و بابام رفتم شمال! (آذر 92)

اینجا ساحل نوشهره ، وقتی رسیدیم کنار ساحل اونقدر ذوق زده بودی که مدام میگفتی : باب باب... ( جدیدا به آب میگی باب)    از دیدن شبنم ها کلی هیجان زده شدی .... هوا واقعا عالی بود جای همتون خالی... راستی از شیطونیات بگم که تا ازت غافل می شدیم میرفتی تو کمد دیواری ویلا و وسایلت رو اونجا قایم میکردی! خلاصه که وروجکی شدی واسه خودت........... برای دیدن بقیه عکسهای شمال تشریف بیارید ادامه مطلب و ببینیدمرسی. ممنون که به وبلاگم سر میزنید دوستتون دارم......   ...
20 آذر 1392

روزانه های نفس مامان و بابا

مامان جون الان تقریبا 15 ماهته ، خیلی کارها رو به تنهایی دیگه می تونی انجام بدی مثلا خودت تنهایی میتونی غذا بخوری . البته به شرطی که تو صندلی غذا بشینی وگرنه خونه رو آباد میکنی! به محض اینکه جایی گوشی تلفن ببینی برمیداری و میگی  اَوو ! میتونی یکسری از کلمات و واضح بیان کنی مثلا مامان ، بابا ، دد، دایی ، به به، جیزه و ...... میری دستتو میزنی به شوفاژ و خیلی ناز میگی داغه اگه کسی با صدای بلند صحبت کنه دستتو میذاری رو بینیت و میگی هیش! کمتر با اسباب بازیات بازی میکنی بیشتر میری سراغ کابینت آشپزخونه و چیزایی که هیجانش بیشتره مثل قابلمه ، کفگیر و ملاقه ، تی ، کنترل TV و.....   یکی دیگه از سرگرمیات هم ...
20 آذر 1392